تو ماشینـ، بخاریـ روشنـ، بارشـ بارونـ، برگـ ریزونـ (خیابان جلوی پارک فدک)
زیر لب میگمـ: بارانـ بهـ پنجرهـ اشـ رسید اما منـ بهـ تو ...
پیچـ رادیو رو میچرخونمـــــــــــــــــــــــ و مثل همیشهـ رادیو آوا از قولـ مولانا میخونهـ
ای همدم روزگار چونی بی من / ای مونس غمگسار چونی بی من
من با رخ چون خزان زردم بیتو / تو با رخ چون بهار چونی بی من
ای زندگی تن و توانم همه تو / جانی و دلی ای دل و جانم همه تو
تو هستی من شدی از آنی همه من / من نیست شدم در تو از آنم همه تو
ای همدم روزگار چونی بی من / ای مونس غمگسار چونی بی من
من با رخ چون خزان زردم بیتو / تو با رخ چون بهار چونی بی من
عشقت به دلم درآمد و شاد برفت / باز آمد و رخت خوبش بنهاد وبرفت
گفتم به تکلف دو سه روزی بنشین / بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت
ای همدم روزگار چونی بی من / ای مونس غمگسار چونی بی من
من با رخ چون خزان زردم بیتو / تو با رخ چون بهار چونی بی من
ای در دل من میل و تمنا همه تو / وندر سر من مایه سودا همه تو
هرچند به روزگار در مینگرم / امروز همه تویی وفردا همه تو
ای همدم روزگار چونی بی من / ای مونس غمگسار چونی بی من
من با رخ چون خزان زردم بیتو / تو با رخ چون بهار چونی بی من
و منـ هنوز پشتـ پنجرهـ نشستهـ امـ در انتظار دیدنتـ ...
رفت آن که پیش پایش دریا ستاره کردی / چشمان مهربانش یک قطره نا سترده
می رفت و گرد راهش از دود آه تیره / نیلوفرانه در باد پیچیده تاب خورده
برچسب:
نویسنده: حامد نوری